مدتهاست که ننوشتیم به متنهای خود از این به بعد ادامه می دهیم عاشقان و بچه های اهل دل منتظر باشند
خاطرات
دوتا چشمات دو تا دستات توی قلب خاطراته / سهم هرکی شده باشه من یکی چشام براهه این که از یاد تو رفتم این که خیلی وقته تنهام / این که تو اون ور دنیا این که من این ور دنیا این که توی آسمونت جرأت پریدنم نیست / این که تو چشمای نازت دیگه شوق دیدنم نیست من که از غصه می سوزم من که عاشقم هنوزم / این که می شنوم تو خوبی این که من برات می میرم این که از یاد تو رفتم این که خیلی وقته تنهام / این که تو اون ور دنیا این که من این ور دنیا این که توی آسمونت جرأت پریدنم نیست / این که تو چشمای نازت دیگه شوق دیدنم نیست
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:21  توسط
|
شاهدی هر روز وارد زیارتگاهی می گشت و می گفت : ندانم سحر ها تازگی را ندهی چرا تو بر نگاه ساده ی تازه روی نو خانه دل گشته و راز ها وشور های امروزی نی یاد را چرا اینگونه می نوازی. قیامی آسمانی سر میکده ی یاری کن /نازی سرخوش تر راهی این نسرین کن /عطش شعله قهر تباهی وا نرهانید مرا /نی ساقی توان،راه نشان دل کن-از نگاهتاریک ظهر امروز،رنگ نورهایم سایه ای نهان کرده .این سایه به دور انداز دل را خدایی کن -.
شاهد به هوای او، صبح گاه به حوایش نی،ساز تمام رازناگفته به دامانش می برد. نجوای سحرگاهی تاریخ رانشان می کند،تاریخ دلشدگی را و ما پاک راهی سحری نه سوی ترانه ها ،روی نگاه حمد می گشاییم دردها را،زحمد تاع زمان چه زود رام می شود .خدایا از نگاه سردش ترانه ها رها نکن / ترانه سر مرا ز عشق من جدا مکن/ شفا همین رهگذری و زار و ناله سمن /ترانه ی رهایی،ندای بی صدا شدن/ لاله توافی زند فردا تک نگاهش/ستاره تنها ترین رگبار ندایش/.شاهد همه راه وصال ز ره دل پیموده است و ناله سر تکانی روی نزول داده است.
نذورات سه تبار را با ندایی پاسخ می گویند که برترینشان عاشقانند. نگار سوره های توحید را نداوار به گوش دل زمزمه می کرد و ازعمق شبها قوای دل را تازه می کرد و شاهد هزار راز وداع زان گوش دل داشته را ،به صد آه دل آغشته می کرد . صدای درد آهیر قیام تار نی، سرترانه ی راه نوازش را به دوش آسمان تکیه می کرد . محبت همره راه بهار، آسان نیایش نگار ، سهم ترانهی راه نیایش را از او می گرفت . تاجی ندارد هاخانی آهیر به گفته دل نهان ساز تباهی رنگ نا گفتنی ها.کاش وادی یار را نمایان تر کنی تا نماینده هر آه .داغ ور سحر تا تاراج داغ آهیر را می گواهد نور سپید تقدیر راز نگاه این قسم آشکار نکند.
شاخهها هراس رگبار و زیارت نور دارند آنوقت نورها سایه تو روشن نگاه می دارد.قفس از سوز مرغ یاس می کند یاد اما راهوار وادی شور ،امید نگاهت یاسی می کند.برای نوشتن سطر ها توان راهپیمایی نوشتن برا قلم تویی لیک نشستی ساکت ترانه راهنمایی نویسنده را می خوانی .لحظه طولانی ترین فاصله ها است در راه وادی غروب که می گذرد مردمی ها نگران و عدالت ناستایش ترین رنگ نغض است.
شاهد به زیارت گاه نرفت سالی ،تنها را نگاه قیام آسمان سیاه مرطوب یاری شد وآسمان نیز نبارید بر شاهد هوای راز وادی زیارت یار،حال او رهگذر وادی شب است نه یادگاری زعشقو دوست داشتن آهیر.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:39  توسط
|
از يك عاشق شكست خورده پرسيدم:
بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترين شكست؟ گفت شكست عشق
گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يك روز چشم هاي معشوق رو نديدن
گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزاي معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد
گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در كنار معشوق بودن
گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن
پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشك تو چشماش حلقه زدو با نگاهي سرد گفت
( مرگ)
آشنا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 9:44  توسط
|
زین دایره مینا خونین جگرم ای دل تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
مگر بر باد با بازی های کودکانه خود، در راه نبودم، چرا باد هم گذاشت در گوشه ای من را،نگاهم را ابری که بارانی ست هم نمی فهمد،چرا هایش را نمی دانم و ای کاش زبانم لال زبانی بود که حتی صدایی را به خوبی صدای سکوت تقلید کند .
درین دنیای بارانی گریانی چو من.........................قطره اشکم که خواهد دید مگر معبود من
که معبود نیز این روزها فراموش کرده مرا . صبوری از من و دل درراهی که باد اکنون این چنین می پیماید.خداوندا صبوران را صبوری و مرا اندکی بیش از صبوری ده، که در دیار دردمندی صبوری اندک و مرگ بسیار است «درست ترین کار از دست ندادن و بدترین کار اصرار است .»
و یادمان باشد هیچ گاه خاطرات را زا ذهن هامان پاک نکنیم زیرا ؟
گویند ز قدیم کوه به کوهی نرسد ما که دانیم سنگ و کوه نیستیم
و من با اینکه می دانستم ؛ « باز شده جمع دوست با بُدنم تلخ چو زهر» و باید « روم از بر دوست زود تر » لیکن اصرار را بر از دست ندادن ترجیح داده و به حالی اینچنین گرفتار گشته ام اما، به قولی من که از صد سوراخ گزندم ، روم بر سوی عشق بی گزندم.هزاران گزش بر من انگار، چو شهدی و عسل بود و پسندم .
* دروغ گوی نامردی مرا بر هیچ و پوچ آویخت بر دار،خداوندا تو کاری کن بیفتد بر زمین زار .
کاش پا به
عرصه ی این هستی نمی گذاشتم ، کاش وقتی در کش و قوس قرار می گرفتم تحمل می کردم ،
کاش زمان می ایستاد بر می گشتم به دوران کودکیم دورانی به پاکی گل ها ، کاش وقتی
که دل پر بود همشو رو کاغذ می تونستم خالی کنم و از همه مهمتر کاش ظرفیت ها بالا
بود تا می نوشتم ، می نوشتم به وسعت دلم به پهنای دیدم از این دنیا ، و ای کاش که
گوشی بود که بشنوه که اگه بود الان اینجا نمی نوشتم ؛ کاش وقتی که دلم می خواست
گریه کنم می تونستم جلوی این غرور کاذب رو بگیرم کاش فقط تو تنهایام نمی نوشتم کاش
هر وقت بهم میگفتن برو می رفتم و دیگه بر نمی گشتم تو اصلاً از کاش های ناگفته ی
دلم چی می دونی ؟ عیب نداره ای نادانی از درک تونیست از قلم منه من قلمم بهم اجازه
نمیدم رو راست باشم .
کاش وقتی قلم تو دست بود از خودم می نوشتم تا مهر
تقلید بهم نزنند کاش اینقدر آزادی داشتم که وقتی دلم چیزی رو می خواست بدست بیاره
و وقتی نمی خواست بهش تحمیل نمی کردند ، کاش درد و دلام یه روزی پایان بگیره تا
تویی که داری این متن رو می خونی به من نگی افسرده ، کاش وقتی که باید می رفتم می
رفتم تا الان در قبال خودم مسئولیت نداشتم ؛ و کاش های زیادی برای کارهایی که باید
می کردم و نکردم و برای کارهایی که باید نمی کردم و انجام دادم ، کاش مهر سکوت از
اول بر لب دوخته می شد تا وقتی که به آخرش رسیدم از درگاهش رانده نشم ، و کاش آنقدر
ایمانم قوی بود که با این بادها نمی لغزیدم تا بازیچه ی دست این و آن نشم ، کاش
وقتی که تو این متن رو می خوندی با من در این زمینه ها برابری نداشتی چون تحمل
این دردها دل هر انسانی را به درد می آورد و تحملش طاق می شود و این برایم رنج آور
است که دوستم به جای احساس همدردی ، همدردم باشد .
آشنا
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:34  توسط
|
روزگاری عاشقی سوی عشق دیگری کرد درب دل بر گذشته بست کار باطلی کرد گفته بودند که این عشق جوانیت گرفت زندگی از سر بگیر که زندگیت را گرفت
این جوان عاشق مجنون بی عقل فقط راز خود با کسی گفت که از جنس روحش نبود این عاشق بد کار ما با گذشت مدتی دیگر دل در دلش نبود همه دلداری های آن روح بر او تاثیر داشت و در زار عاشقی تقدیر داشت سهم آن سنگ صبور در زندگی عشق دیگر بود ولی عاشق مگر می توانست که تغییر دهد تقدیر را سهم خود از زندگی سنگین را (مانند سنگ) در فال او بنوشته اند تاد مرگ در سوگ عشق این یکی یا آن یکی هر روز را